الان که به چهار سال گذشته فکر می کنم. می بینم
که فکر کردن به خاطره هام چه بد و چه خوب، هیچ تاثیر خوب یا بدی روم نمی ذارن. کلا
یه چی بودن که زود گذشتن رفتن. من موندم و حوضم. شاید چون بین خاطره های خوب و بدم
یه بالانس برقرار شده. شاید چون یه دوست دارم که 24 ساعته تو گوشم داره جیغ ویغ می
کنه. خوب سر و صدای دوست عزیز که بره تو کله ، می ره و روی همه ی خاطره ها می
شینه. مثل چادر . فقط می فهمم که یه چی اونجا هست. حالا چی هست خدا می دونه. ولی
هست. حالا کی، خدا نکرده، این دوست عزیز مارو بذاره بره خدا می دونه. کی حال داره
اون وقت بیاد و این انباری خاک گرفته رو جمع و جور کنه.
شاید هم چون اصولا من آدمی هستم که تو حال زندگی
می کنم.
========
یه ذره باید حرف زدن هام رو کنترل کنم. پاری
اوقات زیادی چرت و پرت به ملت می گم ..." شب کمتر بخور خواب نبینی!!"
خوب شد نفهمید!! =)))
+ نوشته شده در جمعه سی ام مرداد 1388ساعت 19:33  توسط Tali
|
يعني فكر مي كني شرطي شدم كه با شنيدن اين آهنگ
تموم اون عكس ها مي آد تو ذهنم؟؟؟ شايد هنوز يه چيزي اون عقبا مونده؟ يا شايد
مازوخيستم. شايد هم به زور مي خوام يه ذره اين ليوان خالي رو پر كنم.
+ نوشته شده در دوشنبه یکم تیر 1388ساعت 1:9  توسط Tali
|
يعني فكر مي كني شرطي شدم كه با شنيدن اين آهنگ
تموم اون عكس ها مي آد تو ذهنم؟؟؟ شايد هنوز يه چيزي اون عقبا مونده؟ يا شايد
مازوخيستم. شايد هم به زور مي خوام يه ذره اين ليوان خالي رو پر كنم.
+ نوشته شده در دوشنبه یکم تیر 1388ساعت 1:7  توسط Tali
|
شايد خودم رو خيلي دست بالا مي گيرم. ولي اصلا
تحمل نگاه هاي مردم رو ندارم. نمي دونم شايد هم نگاه من خيلي عجيبه. يه بار هم يكي
بهم اينو گفت. امروز يك راننده از ماشين بقلي
بهم گفت كه آقا چقدر آهنگت باحاله!!!! واكنش من چي بود؟؟ هيچي با تعجب نگاهش كردم
و گفتم نوكرم. بعدش هم گازش رو گرفتم .
حس مي كنم اين مسايل يه ذره با اونچه
درونمه تناقض داره.
چند وقته فهميدم من اصلا آدم بي استرسي نيستم.
تا الان فكر مي كردم بي استرس ترين آدم دنيا منم. ولي چند وقته حس مي كنم تو يه
سري از موقعيتها خيلي استرس ميگيرم. فقط نكته اينجاس كه با خودم تكرار مي كنم كه
من استرس ندارم. تو اين شرايط فقط به نظر مي آد كه استرس از بين رفته. بلكه تمام
اثرات استرس موجوده. يه سري راه حل ها هم پيدا كردم كه بعضا جواب ميده.
زندگي خيلي خاليه. بدترين نكته اينجاس كه اصلا
حوصله هيچ كاري رو هم ندارم.
فيس بوك نيست.
360 خبري نيست.
باز خوبه يه بسته آدامس موزي كنار مونيتور پيدا
كردم.
+ نوشته شده در دوشنبه یکم تیر 1388ساعت 0:58  توسط Tali
|
چند وقته که حس می کنم حرفهای مردم واسم مهم شده . قبلا اصلا مهم نبود که کی چی میگه! فحش میده یا ازم تعریف می کنه . چند روز پیش با یکی از بچه ها تو حمال حرفم شد . هر لحظه ممکن بود از پشت فرمون پاشم و با چک و لگد پرتش کنم پایین. شانس اوردم که به بهانه ی بنزین یه چند دقیقه ای از ماشین پیاده شدم و سرم باد خورد .
انقدر حرف مردم برام مهم شده که بعید نیست در چند روز آینده یه دعوای درست و حسابی با یکی بکنم . دلم می خواد یکی رو تا سر حد مرگ کتک بزنم . من اصولا آدمی نبودم که عصبانی بشم . ولی این چند وقته بد جوری آتیشی شدم . باید دوباره بیخیال این آشغال ها بشم .
خاموش شو لعنتی!
بلند کن صدای پگی لی رو!!!!!
+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 0:18  توسط Tali
|
امروز همه چيز بوي قديم مي داد . كلي نشستيم تو چمن . البت اين بار يه فرق هايي با فديم داشت . يه سري آدم هاي جديد هم اضافه شده بودن و يه سري آدم هاي قديمي نبودن . فكر كنم ترم آخري همه مي خوان با خاطره ي خوش دانشگاه رو ترك كنن . ( اين چرا ماه تولد منو يادش بود؟؟؟؟)
ممد بالاخره يه صفايي داد . آخر كه همه رفتن سه تايي نشستيم تو چمن و بعدش روي نيمكت هاي معروف و هي ممد ك*س*ش*ر گفت . مريضي احتمالا تخيليش با جواب ام آر آي ش رد شده بود . شب خيلي خوبي بود . فقط جاي يكيمون خيلي خالي بود . تماما منو ياد پارسال انداخت .
چند وقته دارم سعي مي كنم خاطرات بد رو فراموش كنم . امروز فهميدم كه تا حد زيادي موفق شدم . چرا كه هرچي فكر كردم يادم نيومد كه ترم 5 چجوري گذشته بود . از ترم 5 فقط يه سري شب سرد جلوي تعاوني يادمه . شايد هم علت اصليش اين باشه كه بين دو دوره ي فوق العاده عالي بوده . اول تابستان 86 كه مي تونم به جرات بگم بهترين تابستان عمرم . و بعدش هم بهار 87 . براي من انگار پاييز و زمستان 86 وجود نداشته . انگار يهو از تابستون پريدم بهار . بهار 87 بهار خوبي بود . بهاري كه تصميم گرفتم به شكل رسمي عاشق بشم . شكل رسمي مي گم چون ما به شكل غير رسمي ، تقريبا هرروز عاشق مي شديم!!!!! بهاري كه انقدر خوش گذشت كه تابستون بعد از اون از بدترين تابستان هام بود . تابستوني كه بهترين خاطرش دوغ خوردن بود . ( بي حالي بعد از خوردن دوغ تو اون روزها خيلي حال ميداد) آخرش هم به شهريوري كشيد كه شباش رو تپه ي ميم شيمي زير درخت بيد با و دراز مي كشيديم و منتظر مي شديم . اين تابستون مضخرف وصل شد به پاييز . پاييزي كه بهم ثابت كرد كه هيچي نيستم ، جز يه آدم ترسو . يه تركيبي از ترس و غرور كه نتيجش ميشه لرز . پاييز و زمستوني كه قرار بود مثلا واسه كنكور ارشد بخونم. نه تنها واسه ارشد درست و حسابي نخوندم ، بلكه ريدم به واحد هاي ترمم و معدلم هم كلي اومد پايين . و در آخر زمستوني كه آخرش جمع نسبتا از هم پاشيد . الان بهاره . اولش بد نبود . عيد ميشه گفت يه جمعه ي 13 روزه بود كه بهترين دست آوردش تموم كردن 2 تا گيم بود . همه چيز خوب بود تا ديروز و تعريف هاي خ .( انقدر با مهدي كتك كاري كرديم و اين ور اونور پريدم تا حالم سر جاش اومد . )
به اين خاطرات متصل به حال ، حمام 2 ساعت پيش رو هم اضافه كنيد . وقتي كه آب يه لحظه سرد شد ياد 10 15 سال پيش افتادم كه از آب گرم متنفر بودم و عاشق آب سرد بودم .
چند خط بالا موفقيت فوق الذكر منو دچار تزلزل كرد!
در راستاي تصميم مذكور (كه بر اساس مستنداتبالا گويا به موفقيت نرسيده) ، چند وقته تصميم گرفتم جز شيپورجات موسيقي ديگه اي گوش ندم . اين عمل هم جنبه ي مثبت داره و هم جنبه ي منفي . جنبه ي مثبت اينه كه خوب واقعا در لحظه اثر داره . مثل يه چادر مي مونه كه ميكشم روي همه ي غم و غصه ها . جنبه ي منفي هم اينه كه اون وقت با شنيدن موسيقي غير شيپورجات واقعا به اف ميرم . مثال واضحش camel بود . البت اين به اف رفتن براي پاري اوقات كه نياز دارم واقعا جواب مي ده . فرق موسيقي شيپور با غير آن در همين نكته است . موسيقي شيپور غم ها رو كلا ميذاره يه جا كه كسي نبينه . مثل آشغالي كه مي ريزن زير فرش تا ديده نشه . ولي موسيقي غير شيپور آشغال ها رو تو تمام اتاق پخش مي كنه . اين جوري آشغال ها جزوي از اتاق مي شن و كم كم به اجزاي نرمالي از اتاق تبديل خواهند شد . ( كلي فيلسوف بازي دارم امشب در ميارم!!! )
يكي ديگه از تصميم هام جلوگيري از نمايش اف مي باشد . من اصولا بدم مياد كه بگم به اف رفتم . براي همين هميشه سعي مي كنم موارد افسرده ي مورد علاقه ي خودم رو با جايگزين هاي شاد عوض كنم . برای همینه که وقتي به همه ميگي كه عاشق آفتاب و آسمون بي ابر هستي و كلي زير آفتاب مي خوابي ، درهنگام بارش بارون دچار دوگانگي بسيار عجيبي ميشي . كه اي واي ... چرا من كلي با اين آب و هوا حال مي كنم!!
من امروز شيوه ي مردن مورد علاقم رو پيدا كردم : در حالي كه از خستگي نمي تونم تكون بخورم ، توي وان آب دراز بكشم و كم كم به خواب برم و توي خواب بميرم . موسيقي متن هم مي تونه مثلا يكي از كارهاي آروم مايلز باشه . از اون جايي كه اين مرگ بايد به شكل طبيعي باشه و مهمتر از اون، خونه اي كه وان داشته باشه ندارم ، بنابراين فعلا نمي تونم بميرم . شرمنده دوستان .
شب خوش
( يه عمر بود اينجوري ننوشته بودم ، بد نبود! )
+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388ساعت 0:38  توسط Tali
|
امروز جدا كم آوردم . فكر نمي كردم بعد از 1 ماه
دوباره اينجوري بشه . كلي شيپورجات دادم پايين و ورجه وورجه كردم كه حالم سر جاش
بياد . بايد يه فكر درست و حسابي راجع به اين قضيه بكنم .
اصلا تصور اينكه من انقدر به كسي وابسته شده
باشم واسم بي معنيه . كسي كه هيچ رابطه اي باهاش ندارم . شايد واقعا فيلم باشه .
فردا يك تجربه ي متفاوت خواهد بود . شايد . و من
مثل هميشه مي ترسم .
+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388ساعت 0:1  توسط Tali
|